![]() |
![]() |
|
| طراحی بر روی سفال-خوشنویسی-شعر |
|
من باده به دست از برت خواهم رفت با بوسه ای بر فرقِ سرت خواهم رفت آن لحظه که چشمِ سیهت در خواب است آرام زِ ِخوابِ سحرت خواهم رفت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 9:48 توسط کامران آقاجانی |
|
|
با عرض معذرت از دوستان عزیز دارم شاهنامه میخونم از نظر شما بهترین راه شاهنامه خوانی چیه ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 0:57 توسط کامران آقاجانی |
|
|
به علت مشغله ی کاری فعلا نمیتونم شعر بنویسم از تمامی دوستان عذر خواهی می کنم ولی در اسرع وقت آپدیت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 21:22 توسط کامران آقاجانی |
|
|
من چه سنگینم ولیکن آسمان باریده است
در دلم شاید غمی یا عقده ای نادیده است ســـوز قلب من ز ســــــــردی ســـــاز شد گاه گاهی هم دماوند از دلم نالیده است ای عجب ، با این همه سردی و غــــــــــم بر دلم گاهی زحق نور و صفا تابیده است بیدلی بودم که جارم میزدند در کوچه ها کین فلان ابن فلانی بر دلش شوریده است هرچه گفتم لا مروٌت ،من که یاغی نیستم لعبتی شاید که قلبم را شبی دزدیده است خنده کردند بر من بندی که ساکت ای عمو هرکه دردت را شنیده بر غمت خندیده است لیــــــــــک من نادم نیــــــــــــــم از اینکه دل بار تو بر خود نهادست و به آن بالیــــــده است در جدال عقل و دل همواره جنگ مغلوبه شد دل به هر جا پا نهادست عقل را پاشیده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:31 توسط کامران آقاجانی |
|
|
من به این نام مقدس که همه می خوانند مشکوکم
من به این عطر دل انگیز که همه می بویند مشکوکم این همه خون که نجوشید و به نا حق گم شد من بـــه تـــاریخ و نویسنـــدهء آن مشکوکم مـــن به آزادی ســروی کــه بـــگلدان رویــید و بـــه ایـــمان قــــناری بـــقفس مشکوکم موج بــحری که خروشید و به نا گه خوابید بــه حمــــایت کــه نه امـٌـا به وفا مشکوکم نان خـــاکی من و سفرهء پـــر رنــگ عدو به قضـــــــــــا اندکی امٌا به قــــــــــدر مشکوکم فصــــل پرواز همه چلچــــــــــــــله ها می گویم من به مــــــانـــائی پرواز شمـــــــامشکوکم کــــــــــوه و دریـــــا و چمـــــن در فریـــــــــــاد این چه صبحی است خدایا بخدا مشکوکم دزد اگــر برده زما کهنه قبــایی،برده است نــا سزایی که بما گفت به آن مشکوکم در دلت خورده مگیر این تب وهذیان من است مــن به این شعر و سرایندهء آن مشکوکم
چند روز پیش دزد گوشیمو برد وقتی زنگ زدم اوٌل با روی باز جواب داد ولی وقتی فهمید با کی داره صحبت میکنه یه چند تا فحش داخل پرانتزی داد و گفت گوشیو پس بده نیست دیگه مزاحم نشو، اینجوریشو دیگه ندیده بودم، این بود که بفکر تب هذیان افتادم،بگذریم شماره تمام دوستامو از دست دادم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:46 توسط کامران آقاجانی |
|
|
ستاره ای بنام محبت ، به آسمان شبت طلوع نکرد
به نیت قربتت، کسی ز چشمهء دوستی وضو نکرد تمــامی شب را میــان بســتر نالــه ، خـوابیـدم دریــغ کـه نالــهء دردم ، خــواب تــرا زیر و رو نکرد ز من چه ساخته ای در انــظار؟ ایلــیایی پوشــالی تهـمتنی ، کـه چــاک زانــوان خــود ، رفـــو نــــکرد دیــده اند بــرای جلـب رضــایت ، که دلم ربوده ای هــر آنــچه در تــوانــم بـــود نمـــوده ام ،بــگو نکرد بـــخیالــم کــه تــویی عــطر ناشنـــاس ایــن وادی عـــطر گلـــی کــه حتــی ، خــدای هـــم بـــو نـــکرد ولـــی چــه حاصـــل از تمـــنای خــواســتنت در من حــدیث کهــنه ای کـه چــروک دلـــم را اتــو نـــکرد بمـــان ، بمـــان و بـــدان کــه جــز مــن دلــخـــون کســـی بـــه آب چشــــمهء مهــــرت وضـــو نــکرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:18 توسط کامران آقاجانی |
|
|
مبادا خدای نا کرده دل شب را بشکنیم مبادا ز خوشهء پروین دانه ای را بر کنیم
مبادا برای گلهای دسته گل عروس عروسی گل و باغ و نسیم را برهم زنیم نکند از برای داستان کودکان پود اساطیر را به تار امیال خود برتنیم ما را چه جای انکار قانون لاله ها؟ حالیکه درسوگ سیاوشان سینه میزنیم مگو ئیدمان ز حمله های مغول چون ما خونین دلانیم که با قلب آهنیم مزائیدمان ز تیره های رنگا رنگ که ناز پرورد گل های همین چمنینم مسائیدمان بسنگ آسیاب بی مهری که زخم عمیق جفا را پاد تنیم چه جای مراقبت از دل شب و خوشهء پروین؟ ما دل شکستگانیم که دل هیچکس نمیشکنیم این چند بیت رو در حالی نوشتم که عزیزترین عزیزم چشمای نازشو عمل کرده و دلم بد جوری براش گرفته و از طرفی شاهد نا ملایمتی مردم نسبت به یکدیگرم که بجرم پویائی عقول ، هم را می آزارند و همه داعیهء مهربانی و دلسوزی دارند، عجب داستانیه قصهء خاله خرسه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:36 توسط کامران آقاجانی |
|
|
باید آهسته ازین وادی نا امن گذشت!! خواستم چند بیتی شعر بنویسم،در تفکر غوطه خوردم،جاده ای دیدم، راه افتادم و رسیدم بسرزمینی که پر از ترک بود و درختی خشک و بزرگ که در کنار معبر بی آب چشمه صاف ایستاده بود ، از چشمه امٌا خبری نبود،خشک شده بود و صخره ای سنگی برنگ قهوه ای تیره و شاید سیاه ،پشت جای پای چشمه خود نمائی میکرد، درست در زیر صخره که بنظرم روزی چشمه ازونجا میجوشیده حفره ای قرار داشت که خاک نرم لطیفی توش خونه داشت ،نزدیکتر رفتم چند تا رد پا دیدم، فهمیدم که قبلا"ازین مخزن تشنگانی هم سیراب میشده اند. سرمو بطرف آسمون گرفتم تا از خدا مدد بخوام دیدم انگار یه پارچهء حریر آبی کمرنگ روش کشیدن که در وسطش یه نور کور کننده قرار داره، جیگرم داشت آتیش میگرفت، زبونم مثل چوب خشک شده بود،فکر میکردم اگه تکونش بدم صدای برخورد دو تا تیکه چوب از گلوم بلند میشه، سرمو انداختم پائین ، چیکار کنم؟ رفتم زیر سایهء صخره وسط حفره نشستم، خنکی مطبوعی از پاهام آروم بسمت قلبم حرکت کرد،نگاه کردم دیدم پاهام مثل ریشه رفته تویه خاک نرم حفره و از زیر آروم، آروم داره خیس میشه و میاد بالا و از چشمام سرازیر میشه و میره تو مسیر چشمه ، درختو دیدم که داره سبز میشه، بارقه ای در درونم جهیدن گرفت،نمیدونم شاید بگونه ای مکاشفه یا شهود و یا هر دو؟ به هر حال صدائی نجوا گونه در گوشم شنیدم ، مثل نسیم، میگفت: ببین،ببین چشمه جاری شد،درخت سبز شد، صحرا دشت شد، داره بهار میشه، ببین،ببین چشمهء خشک شعرهایت دوباره جاری خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:1 توسط کامران آقاجانی |
|
|
فریب خوردگان جادوگران شقاوتیم
پی گناه پدر مستوجب این عقوبتیم برای دانه ای گندم که هرگز نخورده ایم عمریست که اسیران زندان وحشتیم به احتساب دقایقی که فرو شکست نشسته ایم و از قبیلهء حسرتیم چه صادقانه فریبمان دادند پیام آوران سیاهی که در هدایتیم و مومنانه با نقاب آیه ای بر سر مسافران جادهء پر خم حقارتیم چه فاتحانه بر آسمان دل بستیم غافل از آنکه پای در بند اسارتیم میان دلی که خاکسترش سردست چه جای عاشقیست که گرفتار عادتیم هزار ستاره درین میانه رصد کردیم هنوز هم سر مست لاف وحدتیم خدای را نپرسیدست کسی که چرا برای گناه پدر ما مستوجب عقوبتیم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:24 توسط کامران آقاجانی |
|
|
من و ماتم برادر خوانده هستیم چه پیمانها که ما با هم نبستیم
درون کلبهء احزان یعقوب کنار پنجره با هم نشستیم محبٌت همچو سوزن در کف ما به کفش خستگیها پینه بستیم شبی با یک گلوی خسته گفتیم اگر شادی نباشد، ما که هستیم و یا روزی به گندم زار بی بر چنان بغض مترسک را شکستیم که باور کرد در این خشکسالی ز آوای کلاغان هر سه مستییم و حتـــٌی با چلــیپایی فسرده بگفتیم ما دو تن عیسی پرستیم بهـر صورت اگر جایـی، کسانی بنـالیدند کــه دلهـامان بخستیم بـگویید از من و ماتم به ایشان که گر شادی نباشد ما که هستیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:15 توسط کامران آقاجانی |
|
|
شاهدم من، در غمت افلاکیان میسوختند
کوه ها ، در ماتمت آتشفشان افروختند دیده بانان حصار شهرهای عاشقی دیده بر راهی که میرفتی بحسرت دوختند من بگوش خود شنیدم پچ پچ دلدادگان که عندلیبان هم ، محبٌت از تو میآموختند بعدتو رنگین کمان شهر ما بیرنگ شد جامه ها را، بعد ازآن رنگ سیه میدوختند در تمام کوچه ها گفتند که دیگر نیستی لنگه کفشی هم اگراندربیابان بود،می اندوختند در همه اسطوره ها هرکس دلی پر عشق داشت در غمت، جامه دریدند و جگرها سوختند ای مروٌت رفتی و در سوگ تو از دل ما بی کسان بس شعله ها افروختند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:12 توسط کامران آقاجانی |
|
|
زین جهان گذرا، هر که نصیبی دارد
در نهانخانهء دل، هر که حبیبی دارد رعیت و پادشه و پیله ور و آهنگر با دل و دلبر خود حسٌ عجیبی دارد دل سودائی دریای کویری شاید چشم امید به درگاه طبیبی دارد زاهدآن به که توازعشق سخن کم گوئی علم این سفسطه هر بچٌه خطیبی دارد خرمن ماه تواند که سخن ساز کند کو ز باغ ازلی شاخهء سیبی دارد من نگویم که همه خاطره ها دل سوزند دل هر سوخته امٌا چه لهیبی دارد در سفر پخته شود مرغ مهاجر بنگر هجرتش را ، چه فرازی و نشیبی دارد خلوت بین من و تو شده مستغرق راز خرم آنکس که چو من یار شکیبی دارد
در این شعر سعی کردم از اسامی دوستان عزیزی که افتخار همسایگیشان را لینکستانم داشته ام ، استفادهء مفهومی نمایم امید که مقبول طبع صاحب نظران واقع گردد، با پوزش فراوان ازین عزیزان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48 توسط کامران آقاجانی |
|
|
نومید نیم اگر چه به کعبه رهم نمیدهند
شکرش،که باغ و چمن هست،اگرچه بمن نمیدهند با این فسردهء غمگین، که نامش دلست چـــکار کنـــم کـــه جنـسش زآهن ، نمیدهند در معرض اتهامست، هنوز،پیر خرقه پوش افسوس،زاین همه مردمی که گوش به سخن،نمیدهند سکندر آمد و ستر وطن درید، ای آه فغان از اینکه به داریوش کهن ، وطن نمیدهند ز آتش مقــدس زرتشــت اگــر چه می نالند ولــی به مـزدک و مـانی هم ، ثمن نمیدهند به زیر سمٌ ستــوران ایلخــانی لگد کوبند امٌٍا پشیزی به سلطان ابوسعید وشیخ حسن،رهن نمیدهند ز خراسانی که حکومت ز خر گرفت و به یابو داد شاکیــند و به بابــک و مازیــار جز مهن نمیدهند دلشــادند بــه سنــدبـاد و ماه نخــشب او ولـی بـه سربداران بی کفن ، کفن نمیدهند از همان لحظه که قصٌه آغاز شد دانستم که از تبار لیلی هنوز هم به مجنون،زن نمیدهند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:44 توسط کامران آقاجانی |
|
|
امشب ار لطف کنی،بر در تو میمانم
تاسحر،از نگهت،شعروغزل میخوانم لشکر شوق اگر حمله کند از نگهت گر تو زنـهار دهـی، تا به ظـفر میرانم آهوانرا زشکار، خون دل وچشم تریست راز اهلـی شـدن آهــوکــان میــدانم گر امــانم دهی و سـاز کنـی آتــش بـس امشبی را به کناری بگذارم زره وخفتانم ور خیـال مژه ات ، ریـخـتن خــون دلیـست سیـنه ام ، آماده ست ، دست بر دامـانم من در آغوش تو عاشق شدن آموخته ام چـه شود، در بگشـایـی و دهی سامانم ای فــروزنده خـــورشیـــد درونــم، والا کمــترین بنــده منــم ، بر در تو میـمانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:45 توسط کامران آقاجانی |
|
|
این همه بادهء ناب،خون همان دختر تاکست هنوز
جان آلودهء من،در ره تو،دل زکف دادهء پاکست هنوز دین من،دین غمست،شاد شدن بی معناست در بیابان غمت، شاهدمن،جــــــامهءچاکست هنوز مستی وغم،غم ومستی،همه شب تا به سحر تاکه من زنده ام وسایهءتو،بر سر این،ذرهءخاکست هنوز توبـزرگی و عظیمی، من یـک لایـه قـبا، بر در تو زین تخیٌل که بخواهی وندارم،دلم از غصٌه،هلاکست هنوز عقل و جان و دل و دیـن ، در طبــق آرم بــر تــو گـر کـم اسـت ای بـت من ، روحـی فـداکست هنوز اشک آن دختر تاک،چکٌه کند، رقص کنان بردو لبم دو لبم خشک شده،مرحم آن،بوسه بر آن،تارک پاکست هنوز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:47 توسط کامران آقاجانی |
|
|
این سپیدار بلند
کین چنین سایهء خود می پاشد کس چه میداند که او در تمنٌای کدامین هوسی می باشد؟ یا همین کاج عظیم؟ شاید امروز درسکوتی ابدی منتظر هست وهنوز در اساطیر بدنبال کسی می باشد چه کسی می داند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:57 توسط کامران آقاجانی |
|
|
ای قشنگترین بهانه،برای هرچی میخونم
دل تو گرفته شاید، اینو خیلی خوب میدونم فاصله هر چی که باشه،حتی اندازه پیرهن اینو تو،که خوب می دونی،تا ابدبا تو می مونم اگه تو ســوار ابرا بشی و هر جا بری سایه ت امٌا، روی خاکه،می دونی، من همونم تو اگه گل بشی و احساس کم آبی کنی من خودم آبـت می دم ، اونــم با اشک روونــم یا اگه پرنده شی ، رو اوج ابــرا بــپری هر کجا خسته شدی ، خودم برات آشیونـم شایدم بودن من، یه کمی آزارت می ده؟ بگو تا برم یه گوشه، پـیش چشـمات نـمونم تو بـرای مـن همـیشه ، مــثل روز اوٌلـی من به چشم تو چـطورم ؟پـیر شدم یا جـوونم اینقده خورده به کم حرفی و خلوتـم نگیر تو که اینو خوب می دونی، یه کمی تنده زبونم بیا و منو ببخش،واسه همه ی بدی هام آخه بخشش از بزرگاست، آره عمرم، آره جونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:32 توسط کامران آقاجانی |
|
|
تو بمن گفتی:که راستی پیشه کن استاد من
هر دروغگو ایستاده، اینکم ، افتاده من تو بمن گفتی: درستی کن، پلشتی خوب نیست هر پلیدی جای خود ماند و،منم،آواره من تو بمن گفتی: که عاشق شو،که عشقست کیمیا کیمیا در دست نا اهلان،دل از کف داده من تو بمن گفتی:که شاگردی ،مشو شاگرد جو طوطیان استادگشتند، مکتبی ساده من تو بمن گفتی: که ره لغزنده است ،آرامـتر دیگران رفتندومن،در جای خود،وامانده من تو بمن گفتی: که درددل، فقط مال خداست هیچ جا حرفی نگفتم،عقده در دل مانده من تو بمن گفتی:که دنیا امتحانست،امتحان امتحان دادندورفتند،درس خود،ناخوانده من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:38 توسط کامران آقاجانی |
|
|
تومیگی :عاشقی بد نیست، ولی من نمیگم
تومیگی : هر بدی بد نیست، ولی من نمیگم تومیگی :دو روز دنیا بیا عشق و حال کنیم زندگی مال ابد نیست ولی من نمیگم تو میگی: اون سیب سرخی که بمن هدیه دادی توی هیچ باغ و سبد نیست ولی من نمیگم تو میگی: رقیب اگه یه کمی سرصدا کنه دل ما جای حسد نیست ولی من نمیگم تو میگی:تو آسمون دلمون یه چفت محکم بزنیم این رصد خونه دیگه جای رصد نیست ولی من نمیگم تو میگی:بین من و تو همه چی نصف شده بین ما صبحتی از نود یا صد نیست ولی من نمیگم تو میگی: وقتی یکی مون توی دنیا نباشه اون یکی غیر جسد نیست ولی من نمیگم یه بارم من میگم به تو اگه نباشی عدمم تومیگی:این حرفه بدنیست، ولی من نمیگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 14:22 توسط کامران آقاجانی |
|
|
سالها حس رهایی در درونم زنده بود فکر عنقا گشتن اندر باطنم آکنده بود
مـــــــا سوی الله غصه ی امــروز من غرق وحــدت گشتنم برنامه ی آینده بود دست من آرام بر روی کلاهی مخملی دیگری هم هر دو دستش بر کلاه بنده بود روز من تاریک و سرد و بی فــروغ هور اما همچنان در آسمان تابنده بود در خیالم هر که با من در مصاف عشق بود من چو زندانی او بودم ولی بازنده بود باغ فردوس بود و ناگه در رهم پیدا شدی آدرست را خواستم در کوچه ی پاینده بود بعد ازآن گشتی همه چیزم عزیزم عشق من زین عطای حق دلم تا روز حشر شرمنده بود خود به انصــافت بگو بهتر ازین باشد مگر؟ با تو بودن کعبه ام پایان این پرونده بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:59 توسط کامران آقاجانی |
|
|
غصه داری میدونم
رنج داری میدونم تو دلت یه گنج داری میدونم شب چراغ گوهر توی دلت میدونم یه شب میام می دزدمش هم میدونی هم میدونم............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:20 توسط کامران آقاجانی |
|
|
به مویه های من این آخرین بهانه نمی نگری به یاد آن روز که در دستان پراز التماس بودنت نگریستی و آرام همچون لهیب ورای آتش به من رسیدی وای، آتش درون........... دستان حریر گونه ات قیامتی مجسم بود دستانم را سوزاند و کاغذی تا خورده بجای نهادی محو قامت حوری وشت بودم رفتی............... بهشت تمام شد ودر دست من اسکناس صد تومانی زمهریر..................... دوزخ از کدام راه است؟
بهشت تمام شد ..........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:33 توسط کامران آقاجانی |
|
|
مو ضوع کـمی نــیست کــه از دل بنویسیم زین غم زده ءخـم شده در زیر مسایـل بنویسیم بد نیست که یکــدم بدور از غــم امــروز از دی که در آغوش تو قند بود هلایل بنویسیم لا مــذهــب اگــر یکـــــدفعه آرام گــذارد کــز راه کــمال اوج فضــایـل بنویسیم من همــچو نسیــم از سر کـوی تـو گـذشتـم او گفت بیا از لب آغشته به فلفل بنویسیم شب را به غـمــت بر در این خانه نشستم دل گـــــــــفت بیــا داخــل منــــزل بنویسیم داخل شــدم و شمــع رخــت بارقــه ای زد باید به ناچار از این توبه ی باطل بنویسیم شمــع و شــب و یـــار و دل و مــن جمـع خـود عیــن جنــون است ز مشکل بنویسیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:55 توسط کامران آقاجانی |
|
|
من شب یک باغــم در فریــــاد و تـب یـــک بدنــم در بیــــداد اضـــطراب دل یـــک شاپـــرکـم وقتــی آزادی خــود از دست داد منـــم آن داد عقــــاب زخــمی آنزمانی که پرش دید و فغانی سر داد اعتــــدالم به بهـــــاری گلگـــون آخــرین روز بهـار آخــرین در خــرداد حس سرگردانی یک سنگ شهاب آنــزمانی که زمین بدنم آتش داد آخـرین فریــادم بلب غـرق شده که به امیدنجات ناله ای سرمیداد غصــه باغـــچه ام وقـــتی کــه کودکان خود را شب عید از دست داد نا امیدی مریضی که در بستر مرگ همــه آلام خــود از کــف مــی داد گــر چه با شــکل بد آراسته ام هر کــه بـــگذشت ز من با فریــاد گفت آزاد شــدم از غمــــها ای فلان روحت شادروحت شاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:44 توسط کامران آقاجانی |
|
|
حال شعر گفتن ندارم
شب است و ماشینها در آمد و شد و مردم من سرد و خموش با پیچه ای محکم والبته درد شقیقه ها که بی هیچ پرسش و پاسخ دستانم را به فشار بر فرو رفتگی ها یش میخواند می فشارمش هر چه که اندوخته ام همچون افشره ای بیرون می طراود فقط تو با مــــــــــــــــــــاند ی خسته ام ولـــــــــــــــــــــــم کن ولــــــــــــــــــــــــــــــــم کن........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:12 توسط کامران آقاجانی |
|
|
شهاب تیر نگاهت نشانه زد گویی که آرش است و تیر از کمانه زد
گمان مبر که ز روی عادت اوفتاده ام هر آنچه دیگران نکردند زمانه زد به سپیدی موی من منگر که دلم در آغاز این سفر ره کرانه زد هماندم که اسیر می شدم گفتم که باید ازین پس شور در ترانه زد به شاخسار درخت خانه ات بنگر که مرغ دل از برای تو آشیانه زد همه جا حرف زهد بود و دلم دست رد بر این پند احمقانه زد شب روز در دلم بودی و مدعی با من حرف از وعده های شبانه زد تو لب از لبان من بردار سوختم ز آتشی که زدل زبانه زد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:15 توسط کامران آقاجانی |
|
|
عشق من رنگ دگر داشت از این دست نبود هیچکس چون من از این بی خبری مست نبود
همه در حال تردد همه در آمد و شد چو من خسته کسی زایر بن بست نبود همه در روشنی و نور همه در خانه خود هیچکس یکه چو من ساکن دور دست نبود همه در اوج ترنم همه در آ بادی آشیان کسی چون من به ده پست نبود چمدان همه پر در و گهر بود اما هیچ جا آنچه که دربغچه من هست نبود همه از درد نداری سخنی می گفتند بی خبر تر زمن از خواهش یک دست نبود گفته بودند که یک غنچه حلول خواهد کرد شرم کس چون من ازین جا که تنگ است نبود ناگهان آمدی و بنده نوازی کردی گیج تر از من مبهوت یکی هست نبود به همه فخر نمودم ، آری عشق من رنگ دگر داشت ازین دست نبود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:53 توسط کامران آقاجانی |
|
|
همه گفتند و تو کردی گل من همه رفتند و تو ماندی دل من
همه از مهر و وفا حرف زدند تو وفا گشتی و گشتی به مهن ساحل من هر کسی تیکه ای از بدنم را میبرد تو قرار دل من ، نیمه کامل من شب دیجور قرارم می کشت تو سکینه شدی و قاتل قاتل من هر چه رادادزدیم که همین است ثمر همه فانی و فقط تو شدی حاصل من هر کجا فاصله ی غم کم شد پنجه غم خم شد تو شدی حایل من هر زمان بی مهری طاقتم میفرسود لب تو خنده کنان، لطف تو شامل من همه جا را گشتم ، قطعه ای گم شده بود آمدی و با تو ، کامل است پازل من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:29 توسط کامران آقاجانی |
|
|
رنگ دل هر مرغ مهاجر زیباست خانه اش در امروز مقصدش در فرداست فصل آواز قناری شادست دلبرش در امروز همسرش در فردا ست ره قطره زدل کوه سخت است چشمه اش در امروز هدفش در دریاست گشته زنبور از این غنچه به آن غنچه پران زحمتش در امروز عسلش در فرداست پشه بهر خفتن طالب خانه نبود زندگی در امروز مرگش اندر فردا ست زخم ناسور زبان وحشت زاست ضربتش در امروز اثرش مدتهاست میوهء حق و حقیقت تلخ است تلخی اش در امروز شهدش اندر فرداست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:42 توسط کامران آقاجانی |
|
|
شوره زاری در کویر گریان آب زاب ، آبش هم دل ابر و سما گشته کباب آنچنان اندر فراق آب خواند کز شمارش وز عدد عاجز، بیرون از حساب ناله ها بر درگه حق ره گشود گشه گریان زان دو چشم آسمان و هم سحاب امر کن بر ، ابر آمد ز آسمان گفت سیرش کن چون مست از شراب شد شتابان، جامه در ، ریزش کنان خود تو گفتی آخرین روز است زمین گشته خراب آسمان هر چه به سعی اش می فزود آن زمین شوره می بلعید و باز می گفت آب قلب هر نادان زمین شوره ایست آب رحمت خواستن باشد در آنجا نا ثواب هر چه کان در دیده ات آید درست هست جای خود ، الله اعلم بالثواب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:57 توسط کامران آقاجانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هنری آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
فوتبال اهورا دلسوخته مهاجر خرمن ماه دفترمشق شب خلوت من و تو قشنگترین بهانه من عطر انتظار تماشاگه پائیز |
|
RSS
|